دفترچه مدیرعامل

دو هفته گذشته و غیرعادی‌ها که به‌آرامی عادی می‌شوند...

سوده حیدری‌نسب ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ ۷ دقیقه مطالعه
بحرانتطبیقذهنتصمیم‌گیری

اگر این مطلب را می‌خوانید، احتمالاً دیگر صدای انفجار برایتان کاملاً غریبه نیست. این جمله دردناک است، اما احتمالاً حقیقت دارد.

شاید حتی حدوداً زمان آن هم دستتان آمده و اگرچه هنوز می‌ترسید، اما دیگر مثل شب اول نیست. بین خبرها جلسه برگزار می‌کنید، بین آژیرها ایمیل جواب می‌دهید و بین نگرانی‌ها درباره فروش فکر می‌کنید.

از بیرون، شاید این اسمش «عادت کردن» باشد؛ اما از نگاه علوم اعصاب، داستان چیز دیگری است. مغز شما دارد تلاش می‌کند زنده بماند. به این پدیده «تطبیق» می‌گویند. اگر مغز قرار بود هر شب با همان شدت شب اول واکنش نشان دهد، احتمالاً بعد از چند هفته از پا درمی‌آورد. پس کاری هوشمندانه انجام می‌دهد و شدت احساسات را کمتر می‌کند. اما این تطبیق، یک هزینه‌ی پنهان دارد و آن این است که کم‌کم چیزهایی را عادی می‌بینیم که هرگز نباید عادی شوند: کم‌خوابی عادی می‌شود، جلسه‌های بدون تمرکز عادی می‌شود، تصمیم‌های عجولانه عادی می‌شود، دعواهای تیمی عادی می‌شود، افت فروش عادی می‌شود و...

و خطر دقیقاً همین‌جاست.

در سال ۱۹۸۶، پیش از انفجار شاتل چلنجر، مهندسان بارها نشانه‌هایی از یک نقص فنی دیده بودند. چون این نقص چند بار قبلاً هم رخ داده بود و فاجعه‌ای ایجاد نکرده بود، کم‌کم آن را طبیعی فرض کردند؛ تا وقتی که دیگر دیر بود. بعدها پژوهشگران برای این اتفاق یک نام انتخاب کردند: Normalisation of Deviance؛ یعنی عادی شدنِ غیرعادی. این پدیده فقط درباره‌ی شاتل‌های فضایی نیست و تقریباً در هر بحران طولانی دیده می‌شود.

به همین دلیل است که چند وقت بعد از شروع بحران، شاید مهم‌ترین سؤال دیگر این نباشد که «امروز چه کار کنم؟» بلکه این باشد که در این ده روز، به چه چیزی عادت کرده‌ام که نباید عادت می‌کردم؟

قانون بیست‌دقیقه‌ای آخر هفته

برای تشخیص این موارد، من برای خودم یک قانون دارم. هر آخر هفته، حتی اگر فقط بیست دقیقه وقت داشته باشم، سه سؤال را از خودم می‌پرسم:

۱
اگر امروز برای اولین بار وارد شرکت می‌شدم، آیا باز هم این تصمیم را می‌گرفتم؟
۲
کدام مشکل، ده روز پیش غیرقابل‌قبول بود، اما امروز دیگر درباره‌اش حرف نمی‌زنیم؟
۳
آیا امروز دارم از روی استراتژی تصمیم می‌گیرم یا فقط از روی خستگی؟

امیدوارم این روش به شما هم کمک کند تا آنچه را که نباید، اما به‌آرامی دارد عادی می‌شود، بهتر ببینید. این عادی‌سازیِ غیرعادی که برای زندگی شخصی یک نعمت است، برای یک کسب‌وکار ممکن است آغاز یک فاجعه باشد.

چراکه بحران، معمولاً کسب‌وکارها را با یک تصمیم اشتباه از بین نمی‌برد؛ با مجموعه‌ای از چیزهایی از بین می‌برد که آرام‌آرام عادی شده‌اند. در هفته‌ی اول، قطع اینترنت یک بحران است؛ در هفته‌ی سوم، فقط بخشی از برنامه‌ی روزانه شده است. در روزهای اول، خواب سه یا چهار ساعته نگران‌کننده است؛ چند هفته بعد، به خودمان می‌گوییم شرایط همین است. در ابتدا، عقب افتادن پرداخت حقوق یک هشدار جدی است، اما چند ماه بعد، به یک روال تبدیل می‌شود.

همین‌جاست که خطر واقعی آغاز می‌شود. وقتی چیزی عادی می‌شود، دیگر آن را اندازه‌گیری نمی‌کنیم، درباره‌اش جلسه نمی‌گذاریم و برایش به دنبال راه‌حل هم نمی‌گردیم؛ چون ذهن ما دیگر آن را یک مسئله نمی‌بیند.

شاید این سؤال‌ها ساده به نظر برسند، اما پژوهش‌های علوم شناختی نشان داده‌اند که فقط بیرون آوردن تصمیم‌ها از ذهن و تبدیل آن‌ها به گفت‌وگو یا نوشتن، می‌تواند کیفیت قضاوت را به شکل محسوسی بهتر کند؛ چراکه مغز خسته، بیش از هر چیز، به یک چیز نیاز دارد؛ آن هم فاصله گرفتن از خودش.

چرا مغز خسته به فاصله گرفتن از خودش نیاز دارد؟

شاید عجیب به نظر برسد، اما خستگی فقط انرژی ما را کم نمی‌کند؛ زاویه‌ی دید ما را هم کوچک می‌کند. پژوهش‌های علوم شناختی نشان می‌دهند که وقتی مغز برای روزها یا هفته‌ها در معرض استرس قرار می‌گیرد، اتفاق عجیبی رخ می‌دهد: ظرفیت حافظه‌ی فعال کاهش پیدا می‌کند، توجه محدودتر می‌شود و مغز، برای صرفه‌جویی در انرژی، به جای تحلیل عمیق، بیشتر به عادت‌ها، تجربه‌های قبلی و راه‌حل‌های سریع تکیه می‌کند. این سازوکار طبیعی بدن برای زنده ماندن فوق‌العاده است، اما برای مدیریت یک کسب‌وکار همیشه مفید نیست.

فقط کافی است بدانید که این پدیده همان دلیلی است که مدیران در بحران، کم‌کم فقط همان چیزی را می‌بینند که روبه‌روی چشمشان است: صدای تلفنی که زنگ می‌زند، همان کارمندی که منتظر پاسخ است، فقط چکی که فردا سررسید می‌شود یا خبری که همین چند دقیقه پیش منتشر شده است. اما درست در همین لحظه، ممکن است مهم‌ترین موضوع، جایی خارج از میدان دید ذهنشان قرار گرفته باشد.

در روان‌شناسی به این پدیده «تنگ شدن میدان توجه» می‌گویند؛ حالتی که ذهن، برای مقابله با فشار، دنیای اطراف را کوچک‌تر از آنچه واقعاً هست می‌بیند.

در بحران، تصمیم‌های ما معمولاً بد نیستند؛ فقط بیش از حد نزدیک‌اند.

ما از فاصله‌ی یک روز تصمیم می‌گیریم، نه از فاصله‌ی یک سال؛ از زاویه‌ی اضطراب نگاه می‌کنیم، نه از زاویه‌ی استراتژی. و برای همین، گاهی مهم‌ترین کاری که یک مدیر می‌تواند انجام دهد، این نیست که بیشتر فکر کند. اتفاقاً برعکس؛ این است که برای چند دقیقه، از ذهن خودش بیرون بیاید.

از خودتان بپرسید: اگر امروز مشاور این شرکت بودم، نه مدیر آن، چه توصیه‌ای می‌کردم؟ یا اگر بهترین دوستم با همین مسئله پیش من می‌آمد، چه جوابی به او می‌دادم؟ حتماً بارها متوجه شده‌اید که بسیاری از ما برای دیگران، تصمیم‌های عاقلانه‌تری می‌گیریم تا برای خودمان؛ چون وقتی نقشمان عوض می‌شود، فاصله ایجاد می‌شود و این فاصله، همان چیزی است که مغز خسته به آن نیاز دارد. نه برای اینکه واقعیت تغییر کند، بلکه برای اینکه دوباره بتواند همه‌ی واقعیت را ببیند.

واقعیت این است که اگر جنگ فردا تمام شود، ساختمان‌ها را می‌توان دوباره ساخت، پول را می‌توان دوباره به دست آورد، حتی بازار را می‌توان دوباره ساخت؛ اما اگر در این روزها آرام‌آرام توانایی تشخیص درست را از دست بدهیم، بازسازی آن بسیار سخت‌تر خواهد بود.

خطر واقعی جنگ، فقط تخریب ساختمان‌ها نیست؛ خطر واقعی این است که استانداردهای ما هم، بی‌صدا تخریب شوند.
برداشت کلیدی
بعد از ده روز، شاید مهم‌ترین وظیفه‌ی یک مدیر دیگر مدیریت بحران نباشد؛ بلکه مدیریت ذهن خودش و اجازه ندادن به تبدیل موارد غیراستاندارد به رویه‌ی روزمره است.

دیدگاه‌ها

دیدگاه شما پس از تأیید منتشر می‌شود.