دفترچه مدیرعامل

هیچ‌کس درباره‌ی این بخش از بحران حرف نمی‌زند...

سوده حیدری‌نسب ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ ۶ دقیقه مطالعه
بحرانبلاتکلیفیتصمیم‌گیریذهن

همه درباره‌ی روزهای اول بحران حرف می‌زنند. همان روزهایی که همه‌چیز به‌هم می‌ریزد و تلفن‌ها پشت سر هم زنگ می‌خورند. همان وقتی که خبرها یکی پس از دیگری می‌آیند و همه می‌دانند که اوضاع خوب نیست.

عجیب است، اما به نظر من آن روزها، آسان‌ترند.

حداقل می‌دانی باید بجنگی و بدنت پر از آدرنالین است؛ شب‌ها نمی‌خوابی، پر از اضطراب، اما آماده‌ی تصمیم — یا شاید بهتر است بگویم ناچار به تصمیم...

اما بعد...

چند هفته می‌گذرد، شاید چند ماه؛ نه اوضاع خوب شده و نه آن‌قدر بد شده که تکلیفش روشن باشد. همه‌چیز در یک مه غلیظ فرو می‌رود. صبح‌ها سر کار می‌روی اما دیگر مطمئن نیستی اصلاً باید برای چه چیزی برنامه‌ریزی کنی.

قراردادها هستند اما معلوم نیست اجرایی شوند.
مشتری‌ها هستند اما معلوم نیست دوباره خرید کنند.
کارکنان هستند اما نگرانی را در چشم‌هایشان می‌بینی.
خودت هم هر روز وانمود می‌کنی همه‌چیز تحت کنترل است...

در حالی که شب‌ها از خودت می‌پرسی: اگر این وضعیت شش ماه دیگر هم ادامه پیدا کند، چه؟

به نظر من، خطرناک‌ترین بخش هر بحران، روز اولش نیست. همین روزهای بی‌صداست. همین روزهایی که نه جنگ تمام شده و نه واقعاً تمام شده. روزهایی که آرام‌آرام خسته می‌شوی، بدون اینکه حتی متوجهش باشی.

من اسم این دوره را «فاز بلاتکلیفی» گذاشته‌ام؛ جایی که صدایش می‌کنم برزخ خاکستری...

اما واقعاً در این برزخ چه باید کرد؟

چند سال پیش به یک موضوع جالب برخوردم. روان‌شناسان سال‌هاست روی پدیده‌ای کار می‌کنند که به آن تطبیق هدونیک (Hedonic Adaptation) می‌گویند. خلاصه‌ی این پدیده این است: ما انسان‌ها توانایی عجیبی داریم؛ تقریباً به هر شرایطی عادت می‌کنیم. به اتفاق‌های خوب و متأسفانه به اتفاق‌های بد هم. این ویژگی برای بقا فوق‌العاده است. اگر قرار بود هر روز با همان شدت روز اولِ بحران زندگی کنیم، احتمالاً از نظر روانی دوام نمی‌آوردیم. اما همین توانایی، برای یک مدیر می‌تواند به خطرناک‌ترین دشمنش تبدیل شود.

اجازه بدهید یک سؤال از شما بپرسم. اگر امروز هزینه‌های شرکتتان ۳۰ درصد بیشتر از شش ماه پیش باشد، احتمالاً متوجه آن هستید. اما اگر این افزایش، هر هفته فقط نیم درصد اتفاق افتاده باشد، آیا همان‌قدر آن را احساس کرده‌اید؟ احتمالاً نه. چون ذهن ما تغییرات تدریجی را تقریباً نامرئی می‌کند.

دانیل کانمن، برنده‌ی جایزه نوبل اقتصاد، در پژوهش‌هایش نشان داد که مغز انسان برای تصمیم‌گیری، بیشتر به تغییرات ناگهانی واکنش نشان می‌دهد تا روندهای آرام و تدریجی. به همین دلیل است که بیشتر شرکت‌ها با یک شوک بزرگ از بین نمی‌روند؛ بلکه با صدها تصمیم کوچک و ظاهراً بی‌اهمیت که هیچ‌کدام به‌تنهایی خطرناک به نظر نمی‌رسند.

یک پرداخت که «این ماه» عقب می‌افتد.
یک استخدام که «فعلاً» انجام نمی‌شود.
یک پروژه که «بعداً» بررسی می‌شود.
یک تعمیر که «الان ضروری نیست.»

هیچ‌کدام از این تصمیم‌ها به‌تنهایی شرکت را نابود نمی‌کنند؛ اما وقتی شش ماه بعد به عقب نگاه می‌کنید، متوجه می‌شوید دیگر همان کسب‌وکار سابق نیستید.

چیزی که من از این پژوهش یاد گرفتم

سال‌ها فکر می‌کردم مدیر خوب، مدیری است که هر روز تصمیم‌های درستی بگیرد. امروز نظرم تغییر کرده است. مدیر خوب، کسی نیست که هر روز تصمیم‌های بزرگ بگیرد؛ بلکه امروز باور دارم مدیر خوب کسی است که اجازه نمی‌دهد تصمیم‌های کوچک، بدون اینکه خودش متوجه شود، جهت حرکت شرکت را عوض کنند.

برای همین، برای خودم یک قانون ساده ساخته‌ام: هر تصمیمی که قرار است بیشتر از یک ماه ادامه پیدا کند، دیگر یک تصمیم موقت نیست. باید دوباره از صفر بررسی شود.

اگر کاهش بودجه قرار است سه ماه ادامه پیدا کند... اگر استخدام‌ها شش ماه متوقف شده‌اند... اگر محصولی را نه به خاطر استراتژی، بلکه فقط برای کمبود نقدینگی کنار گذاشته‌اید... وقت آن رسیده دوباره از خودتان بپرسید: اگر امروز از صفر شروع می‌کردم، باز هم همین تصمیم را می‌گرفتم؟

این سؤال ساده، بارها باعث شده جلوی تصمیم‌هایی را بگیرم که در ظاهر منطقی بودند، اما در بلندمدت ارزش شرکت را آرام‌آرام از بین می‌بردند. شاید بزرگ‌ترین درس دوران بحران همین باشد: بحران‌ها معمولاً با یک تصمیم اشتباه ما را شکست نمی‌دهند؛ بلکه با هزار تصمیمی شکست می‌دهند که دیگر حتی متوجه گرفتنشان هم نمی‌شویم.

تا اینجای کار شاید با خودتان بگویید: «دقیقاً همین حس را دارم... اما خب، حالا چه کار کنم؟» این دقیقاً همان جایی است که بسیاری از مدیران اشتباه می‌کنند. وقتی وارد فاز بلاتکلیفی می‌شویم، ناخودآگاه سعی می‌کنیم جواب سؤال‌هایی را پیدا کنیم که هیچ‌کس هنوز جوابشان را نمی‌داند.

این بحران کی تمام می‌شود؟
دلار تا کجا بالا می‌رود؟
آیا بازار برمی‌گردد؟
آیا دوباره سرمایه‌گذاری کنم؟

مشکل اینجاست که همه‌ی این سؤال‌ها خارج از کنترل ما هستند. هر ساعتی که صرف پیدا کردن جواب آن‌ها می‌کنیم، در واقع از مهم‌ترین دارایی‌مان کم می‌کنیم: انرژی ذهنی.

سال‌هاست هر زمان با مدیران کسب‌وکارها صحبت می‌کنم، یک سؤال ساده از آن‌ها می‌پرسم؛ سؤالی که تقریباً همیشه سکوتی چندثانیه‌ای ایجاد می‌کند.

اگر شرایط دقیقاً به همین شکل، شش ماه دیگر ادامه پیدا کند، برنامه‌ی شما چیست؟

نه اگر بهتر شد و نه حتی اگر بدتر شد. فقط اگر همین امروز، بدون هیچ تغییری، شش ماه ادامه پیدا کند. جالب است که بیشتر مدیران برای بهترین سناریو برنامه دارند و برای بدترین سناریو هم کم‌وبیش آماده‌اند؛ اما کمتر کسی برای ادامه‌دار شدن همین وضعیت برنامه‌ریزی کرده است. در حالی که در تجربه‌ی من، بحران‌ها بیشتر از آنکه ناگهانی کسب‌وکارها را از بین ببرند، آن‌ها را آرام‌آرام فرسوده می‌کنند.

راستش اگر بخواهم روشی را که برای خودم کار می‌کند با شما قسمت کنم، این است:

اگر فقط پنج دقیقه وقت دارید، همین حالا این سه سؤال را روی کاغذ بنویسید:

۱
اگر تا شش ماه آینده هیچ چیز بهتر نشود، اولین فشار مالی من از کجا شروع می‌شود؟
۲
کدام تصمیمی که امروز «موقت» می‌دانم، دارد آرام‌آرام به یک عادت دائمی تبدیل می‌شود؟
۳
اگر مجبور باشم فقط روی سه فعالیت اصلی شرکت تمرکز کنم، آن سه مورد کدام‌اند؟
برداشت کلیدی
لازم نیست همین امروز جواب کامل این سؤال‌ها را پیدا کنید. فقط نوشتنشان باعث می‌شود ذهنتان از حالت واکنشی خارج شود و دوباره جایگاه ذهنِ یک مدیر استراتژیست را به دست بیاورد؛ مدیری که به جای دویدن دنبال بحران، چند قدم جلوتر از آن حرکت می‌کند.

دیدگاه‌ها

دیدگاه شما پس از تأیید منتشر می‌شود.