اگر یک یا دو ماه فروششان مختل شود، مسئله دیگر کاهش سود نیست. مسئله، بقاست.
در بسیاری از کشورها، وقتی اقتصاد وارد بحران میشود، اولین بحث دولتها این است که چگونه از کسبوکارهای کوچک و متوسط حمایت کنند؛ چون میدانند ستون اصلی اشتغال همین شرکتها هستند. اما در کشور ما، خیلی وقتها مدیران این شرکتها احساس میکنند در میانهی میدان تنها ماندهاند.
از یک سو، قانون و جامعه از آنها انتظار دارند حقوق بیشتری پرداخت کنند؛ انتظاری که از نظر انسانی کاملاً قابل درک است. از سوی دیگر، بازار همان درآمد را برایشان ایجاد نمیکند، هزینههای تأمین مالی بالاست، تورم قابل پیشبینی نیست و ابزارهای حمایتی یا بسیار محدودند یا آنقدر پیچیده که به دست بسیاری از شرکتها نمیرسند. نتیجه این میشود که مدیر، هر ماه باید معادلهای را حل کند که شاید اساساً جواب نداشته باشد و این همان بخشی از داستان است که کمتر کسی آن را میبیند.
وقتی یک کارخانه تعطیل میشود، وقتی یک شرکت نرمافزاری نیروهایش را از دست میدهد یا وقتی یک کارگاه کوچک کرکره را پایین میکشد، معمولاً دربارهی کارمندانی صحبت میکنیم که شغلشان را از دست دادهاند. و باید هم صحبت کنیم. اما کمتر کسی دربارهی مدیری حرف میزند که شاید سالها برای ساختن آن کسبوکار جنگیده، خانهاش را وثیقه گذاشته، اعتبار شخصیاش را خرج کرده، شبهای بیشماری را بیخواب گذرانده و حالا باید روبهروی همان آدمهایی بایستد که بخشی از زندگیاش شدهاند و بگوید دیگر از این بیشتر نمیتوانم.
هیچ مدیری با رؤیای ناتوان بودن، کسبوکارش را شروع نمیکند.
بیشتر مدیرانی که من میشناسم، اگر بتوانند، قبل از اینکه برای خودشان پولی بردارند، حقوق کارکنانشان را پرداخت میکنند. اما واقعیت تلخ این است که فداکاری هم سقف دارد و هیچ کسبوکاری، حتی با نیت خوب، نمیتواند بیشتر از توان اقتصادی خودش خرج کند. اگر این مرز را نادیده بگیریم، شاید چند ماه احساس کنیم از کارکنان حمایت کردهایم؛ اما بعد، همه با هم شغلشان را از دست خواهند داد.
برای همین، فکر میکنم وقت آن رسیده که این گفتوگو را از یک تقابل ساده خارج کنیم. این بحث، جنگ میان کارگر و کارفرما نیست.
تا وقتی یکی از این دو نفر را مقصر بدانیم، احتمالاً هیچ راهحلی پیدا نخواهیم کرد. راهحل، از جایی شروع میشود که بپذیریم هر دو، قربانی یک واقعیت بزرگتر هستند که از مدیریت هر دو خارج است.
بعضی شبها، سختترین بخش مدیریت این نیست که پول کم آوردهای؛ این است که دیگر نمیدانی چگونه به چشم آدمهایت نگاه کنی.
مدیر بودن را همیشه با تصمیم گرفتن تعریف میکنند. اما هیچکس دربارهی روزهایی حرف نمیزند که دیگر تصمیمی باقی نمانده است. روزهایی که همهی گزینههای خوب تمام شدهاند؛ روزهایی که هر انتخاب، فقط شکل متفاوتی از یک درد است. همین روزهایی که الان داریم تجربه میکنیم...
روزهایی مثل امروز که شاید شما هم مثل من کاملاً حس میکنید که بین دو واقعیت زندگی میکنید: از یک طرف، انسانهایی که واقعاً برایشان احترام قائل بودم و میدانستم حقوقشان دیگر برای یک زندگی آبرومند کافی نیست. از طرف دیگر، شرکتی که اگر بیشتر از توانش تعهد ایجاد میکرد، شاید چند ماه بعد دیگر اصلاً شرکتی وجود نداشت که حقوقی پرداخت کند.
از همه بدتر، حقوق یکی از آن مواردی است که کارفرما و پرسنل، هر کدام از پنجرهی متفاوتی به یک واقعیت مشترک نگاه میکنند.
کارمند، مبلغی را میبیند که آخر ماه به حسابش واریز میشود.
کارفرما، هزینهی واقعی همان نیرو را میبیند؛ بیمه، مالیات، مزایا، سربار، و مسئولیتی که هر ماه بزرگتر میشود.
دو عدد متفاوت، دو واقعیت متفاوت و هر دو واقعی.
امسال من نتوانستم حقوقها را به اندازهای افزایش بدهم که خیال همه راحت شود. نتوانستم وعدهای بدهم که مطمئن باشم میتوانم به آن عمل کنم. اما نتوانستم به گزینهی سادهتر هم فکر کنم: تعدیل نیرو. نه به این دلیل که از نظر اقتصادی همیشه اشتباه است — که گاهی شاید تنها راه باقیمانده باشد — بلکه چون هنوز احساس میکردم تا وقتی حتی یک راه دیگر وجود دارد، مسئولیت دارم اول آن را امتحان کنم.
به خودم و همکارانم قول دادم که تا جایی که بتوانم، کنارشان میمانم و تا جایی که بتوانم، نمیگذارم کسی این تیم را ترک کند. اما اگر روزی برسد که دیگر ادامه دادن، موجودیت شرکت را تهدید کند، آن روز هم حقیقت را پنهان نخواهم کرد. گفتن این جمله نه احساس پیروزی به من میدهد و نه احساس شکست. این یک لحظه از آن لحظاتی است که فرای همهی شعارها و راهکارهای زشت و زیبایی که آنلاین و آفلاین به آدم پیشنهاد میشود، یک مدیر تنها با واقعیت روبهرو میشود.
به نظرم مهمترین درسی که در جنگ خرداد و این جنگ گرفتم، اثبات این بود که رهبری، همیشه پیدا کردن جواب درست نیست؛ گاهی فقط این است که شجاعت داشته باشی حقیقت را همانطور که هست، با احترام بگویی.
آسیب اخلاقی — Moral Injury
این روزها که دربارهی رهبری در بحران مطالعه میکردم، به مفهومی برخوردم که احساس کردم سالها آن را زندگی کرده بودم، بدون اینکه اسمش را بدانم. روانشناسان به آن آسیب اخلاقی یا Moral Injury میگویند.
اولین بار این مفهوم برای سربازانی مطرح شد که مجبور بودند میان دو انتخاب دردناک یکی را انتخاب کنند. بعدها همین مفهوم وارد دنیای پزشکی شد؛ برای پزشکانی که در دوران همهگیری، تخت یا دستگاه تنفس کافی برای همه نداشتند. امروز، پژوهشگران از همین مفهوم برای مدیران هم استفاده میکنند. چون گاهی مدیر، نه به این دلیل که تصمیم اشتباه گرفته، بلکه چون هیچ تصمیم کاملاً درستی وجود ندارد، دچار فرسودگی میشود.
وقتی میدانید کارمندتان حق دارد اما شرکتتان هم توان بیشتری ندارد، ذهن شما وارد یک جنگ خاموش میشود. اگر حقوق را افزایش ندهید، احساس میکنید به آدمهایی که سالها کنار شما بودهاند، بدهکارید و اگر بیش از توان شرکت تعهد ایجاد کنید، ممکن است چند ماه بعد همهی همان آدمها شغلشان را از دست بدهند. این دیگر مسئلهی مدیریت مالی نیست؛ مسئلهی وجدان هم هست. اما اینجا یک نکتهی مهم وجود دارد که خودم با سختی یاد گرفتم.
احساس گناه، مشاور خوبی برای تصمیمگیری نیست.
وقتی مدیر از روی عذاب وجدان تصمیم میگیرد، معمولاً یا وعدههایی میدهد که توان انجامشان را ندارد، یا آنقدر تصمیم را عقب میاندازد که دیگر دیر شده است. نه احساس گناه شرکت را نجات میدهد، نه انکار واقعیت. تنها چیزی که میتواند اعتماد را حفظ کند، صداقت است. صداقتی که البته آسان نیست. صداقت یعنی بگویید میدانم این حقوق کافی نیست و همزمان بگویید میدانم اگر امروز فقط برای آرام کردن اوضاع، تعهدی بدهم که توان انجامش را ندارم، شاید چند ماه دیگر همه با هم آسیب بزرگتری ببینیم.
شاید بعضیها با این حرف موافق نباشند. حق هم دارند. وقتی فشار زندگی روی دوش آدم است، شنیدن این حرفها قبضهای آخر ماه را پرداخت نمیکند. من این را کاملاً میفهمم. اما بین اخراجِ یک عده برای نگهداشتن یک عده با افزایش حقوقی ناکافی، من تصمیم گرفتم چند ماه به تیمم و اوضاع کشور زمان بدهم و امیدوار باشم همکارانم بدانند که با این کار — با نگهداشتن همه تا حدی که امروز وسع خودم و سازمانم میرسد — حداقل همکارشان هم از حداقلها برخوردار خواهد بود و در این اوضاع فشار اضافهای را تحمل نخواهد کرد. میدانم این تصمیمی همیشگی نیست و بهزودی باید بین افراد توانمند و باپشتکاری که برای شرکت ارزش خلق میکنند و بقیه انتخاب کنم؛ اما امروز روز آن نبود...
من به اعتماد ایمان دارم. چیزی که در تمام این سالهایی که کسبوکار خودم را دارم بیشتر از هر چیز به آن ایمان آوردهام این است که اعتماد، فقط زمانی ساخته نمیشود که همهچیز خوب است؛ اتفاقاً در روزهایی ساخته میشود که هیچ خبر خوبی برای گفتن وجود ندارد.
اگر در همان روزها، حقیقت را با احترام بگویید، اگر سکوت نکنید، اگر پشت اعداد، انسانها را ببینید، اگر کارکنانتان احساس کنند دردشان را میبینید، حتی وقتی توان حل کاملش را ندارید — شاید نتوانید همه را نگه دارید، شاید نتوانید همهی مشکلات را حل کنید. اما چیزی را حفظ میکنید که بعد از پایان بحران، ارزشش از هر دارایی دیگری بیشتر خواهد بود: اعتماد.
دیدگاهها
دیدگاه شما پس از تأیید منتشر میشود.